تبليغاتX
...عاشقی یا متنفر,نمیدانم...

...عاشقی یا متنفر,نمیدانم...

خدایا چه حکمتی تو کارته؟؟؟؟؟

مینا جون الهی بمیرم برات..

خانومی خدا صبرت بده...

واقعا نمیدونم چی بگم...دلم داره میترکه....متاسفم...

کاش میتونستم پیشت باشم و مرهمی باشم روی دل کوچیکت..

فقط از خدا میخوام که کمک کنه ...به تو ..به همه..

مطمئن باش که الان اقا محمد مهدی جاش راحت راحته و از اینکه عشقش

 براش ناراحته داره غصه میخوره...

قربونت برم منم تو غم خودت شریک بدون...

اللهم صلی علی محمدو ال محمد و عجل فرجهم...

بچه ها یه فاتحه بفرستید برای شوشوی مینا گلم..


این همه تو دلم به این مهیار دری وری میگم ولی از دیروز که این خبر رو شنیدم کهملا برگشتم...

الان که بیرونه و از دیشب منت کشی نکرده ولی اگه بازم بیاد منت کشی که میاد اشتی میکنم...

خاک بر سرم...راستی پام شکسته...این سرایدار ....پله ها رو کفی ول کرده بود رفته بود منم با چادر و

کیف و هزار بدبختی یه ردیف پله رو کاملا سر خوردم...قشنگ صدای شکسته شدنشو  شنیدم....

مچ پام شکست...خداااااااااااا

مهیار بردم دکتر تو دکتر زار زار گریه میکرد میزد تو سر و صورت خودش(این یه کارو فقط تو خونه و ماشین

کردا)میگفت ای خداااااااا منو از رو زمین وردار نبینم عشقم این جوری شده..یه دادی میزد..

واقعا عشق ۲۰۰۹ هااااا....دلم داشت اتیش میگرفت ولی نخواستم اشتی کنم...

ولی الان دیگه میخوام اشتی کنم.. چیکار کنم دیگه واقعا ما ۲۰۰۹ هم رد کردیم..

جفتمون دیوونه ایم..

یه دقیقه میزنیم تو سر و کله هم بعد یه ربع دیگه اویزون هم میشیم بوس بوسی میکنیم...

بمیرم براش خیلی دیروز بدجور شده بود....اصلا طاقت گریه هاشو ندارم...

ایشالا که تجربشو ندارین ولی خب پایی که شکسته رو فوتشم کنی درد میگیره..

خصوصا اگه اولش باشه..اوه اوه مچم باشه..

بعد مهیار اومده سرشو گذاشته رو پام گریه گریه که ای خدا هر چی درد میناس بیاد تو جون من...

خندم گرفت گفتم (تو دلما)قربونت تو اینقدر با هق هقت پامو تکون نده دردش بمونه واسه خودم بهتره...

شب هی میخواستم پامو جا به جا کنم عین فنر میپرید میگفت جونم؟؟؟چی شد؟؟

منم همش نازو عشوه میومدم و با نازو ادا و البته ((قهر)) میگفتم درد میکنه...

یا مثلا میخوام جابجاش کنم...

تو دلم گفتم مهیار من عمرا طلاق بگیر نیستم...

میمونم و درستت میکنم...

همین کارم میکنم....

حالا اینا رو بیخیال باحال تر اینکه از دیروز که لنگ جان علیل شده برام لپ تابو اوردهاخ پام خیلی

 بدجور درد میکنه..از انگشت کوچیکه پام تا سومی حساب کنید..از مچ تا انگشتام انگار دارن با

گوشتکوب میکوبنش...

مهیار اومد...نه نه رفت...چند تا پلاستیک گذاشت دم در...

ایول من نمیرم جا به جا کنم...

از میوه شستن و جا به جا کردم اینقدر بدم میاد....

وای تشنمه...مهیار بیا دیگه...خودم حتی راهم نمیتونم یه ذره برم..

عصاهم که فردا قراره برام بیارن...علیل شدیم رفففففففت...

دوستلی گلم و دوستای ماه جدید که اومدن معذرت میخوام نشد جواباتونو بدم...

رمزممbivafa هستش...

مهم نیست برام کسی بخونه..

اون جاهایی که خیلی خصوصی بودرو همون اولا پاک کردم..

چیزی ندارم که کسی نخونه...

ببخشید نشد بیام وباتون..

معذرت میخوام...

الان به همه سر میزنم..

فداتون ..

بای

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 13:16  توسط مینا  | 

سلام قربونتون برم...

رمز قبلی kabood بودش....

رفتیم طلاق بگیریم ..اخیشششششششش....

۱۶ دی ماه وقت مشاوره دادن..عوضیا...

هی دورمون میزنن ...خب تمومش کن دیگه....

۱۰۰۰۰۰ بار اومد منت کشی ۱۰۰۰۰۰۰ بارم کتک خوردم...

داره تموم میشه...بچه ها لب تاپو میبره اداره....امروزم اتفاقی اورد..معذرت کهنمیشه جواباتونو بدم...

سمیرا جون..گلم اشتباه نگرفتی؟؟؟؟مطالب وبتو خوندم ولی اشنا نبود....میشه خودتو معرفی کنی...

تا چند وقت دیگه اینجا تخته میشه...چی بنویسم....

خدافظ

بعدا نوشت:دلم داغونه..اون داغونش کرد..ازش نمیگذرم..

من زندگیمو میخوام...بدون اون..بدون کاراش..بدون کتکاش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 10:39  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 14:26  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 2:2  توسط مینا  | 

برین......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 3:0  توسط مینا  | 

خصوصی..
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:4  توسط مینا  | 

خصوصی...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 18:48  توسط مینا  | 

تلخ و شیرین

برین خصوصی .......
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 18:26  توسط مینا  | 

شروع دوباره

سلام ...

مینام.دوباره میخوام بنویسم.برام فرقی نداره چی مینویسم فقط مینویسم....

برین خصوصی بقیشو بشنوین...شروع داستان من از اینجاس...از پسب بعد یه دفه میگم

بابای

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 2:44  توسط مینا  |